تبليغاتX
خالی ام ، خالی .... از همه چیز .......
ن روزها
اسفنديار تبليغ لنز مي کند و
دهقان توس
به برگه هاي جريمه نگاه مي کند و
محمود غزنوي
با بنزي سياه مي گذرد
از چراغ قرمز
اگر دماوندي که قصه از آنجا آغاز شد
همين دماوند است
پس رستم کجاست ؟
گرد آفريد کو ؟
من که در اين خيابان ها
جز سودابه هيچ نمي بينم

ـ آقا لطفا فندک تان ...
مي خواهم پر سيمرغ را آتش بزنم

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و ششم دی 1386ساعت 21:46  توسط بابک | 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و ششم دی 1386ساعت 21:36  توسط بابک | 
يك مركز خريد شوهر وجود داشت كه زنان مي توانستند به آنجا بروند و مردي را انتخاب كنند كه شوهر آنان باشد،اين مركز پنج طبقه داشت،و هر چه كه به طبقات بالاتر مي رفتند،خصوصيات مثبت مردان بيشتر مي شد.اما اگر در طبقه اي دري را باز كنند بايد حتما" آن مرد را انتخاب كنند و اگر به طبقه بالاتر رفتند،ديگر اجازه برگشت ندارند و هر شخصي فقط يك بار مي تواند از اين مركز استفاده كند.
روزي دو دختر كه با هم دوست بودند،به اين مركز خريد رفتند تا شوهر مورد نظر خود را پيدا كنند.
در اولين طبقه، بر روي در نوشته شده بود: اين مردان شغل و بچه هاي دوست داشتني دارند.دختري كه تابلو را خوانده بود گفت:بهتر از كار نداشتن يا بچه نداشتن است،ولي دوست دارم ببينم بالاتري ها چگونه اند؟پس رفتند.
در طبقه دوم نوشته بود:اين مردان شغلي با حقوق زياد،بچه هاي دوست داشتني و چهره زيبا دارند.دختر گفت:هوم م م ،طبقه بالا چه جوريه...؟!!
طبقه سوم: اين مردان شغلي با حقوق زياد،بچه هاي دوست داشتني و چهره زيبا دارند و در كار خانه هم كمك مي كنند. دختر:واي چقدر وسوسه انگيز،ولي بريم بالاتر ...و دوباره رفتند.
طبقه چهارم:اين مردان شغلي با حقوق زياد،بچه هاي دوست داشتني و چهره زيبا دارند ،در كار خانه هم كمك مي كنند و هدفهاي عالي
در زندگي دارند.آن دو واقعآ به وجد آمده بودند و اشك شوق مي ريختند. دختر: واي چقدر خوب،پس چه چيزهاي خوبي ممكنه طبقه آخر باشه.آنها گريه مي كردند!!!.
پس به طبقه پنجم رفتند...
آنجا نوشته شده بود:اين طبقه فقط براي اين است كه ثابت كند زنان راضي شدني نيستند.از اينكه براي اولين و آخرين بار به مركز ما آمده ايد
متشكريم و روز خوبي را براي شما آرزومنديم...!!!
+ نوشته شده در  دوشنبه یازدهم تیر 1386ساعت 13:39  توسط بابک | 
 

 

قهر دوري باز گلويم را گرفته است
وگرنه آوازکي ميخواندم...
ماه و دشت و دامنه هاي کوه را شيداي سوزم ميکردم.
غصه دوري تند چشمانم را بسته است
وگرنه نگاري ميکشيدم
سر (دل)را به تعجب مي آوردم
بغض دوري .... آه دست شکسته ام
وگرنه من کجا توقف ميکنم؟
مينوشتم .. مينوشتم
تا همه کوچه پس کوچه هاي شهر را
از تيکه کاغذهاي عاشقانه پر ميکردم
تو از کجا به مملکت جان من آمده اي؟
نه باد را ديده بودم نه باران را
اين طوفان را از کجا براي من آورده اي؟
نه اشک را ديده بودم نه گريه را
اين تنم را چگونه به آتش زده اي؟
آه .....
چه بنويسم؟ که هرچي را مينويسم
درد دل است و تو هم آن را آورده اي براي من
تنها چيزي که از تو ديدم گل من
نوشته بودي:
هنوز نگرفته بو ... شکوفه لبهاي من!!

+ نوشته شده در  دوشنبه یازدهم تیر 1386ساعت 13:37  توسط بابک | 

 

خداحافظ همین حالا، همین حالا که من تنهام

                     خداحافظ به شرطی که، بفهمی تر شده چشمام

   خداحافظ کمی غمگین، به یاد اون همه تردید

                               به یاد آسمونی که، منو از چشم تو میدید؛

  اگه گفتم خداحافظ، نه اینکه رفتنت ساده ست

                         نه اینکه میشه باور کرد، دوباره آخر جاده ست؛

    خداحافظ واسه اینکه، نبندی دل به رویاها

    بدونی با تو و بی تو، همینه رسم این دنیا وبوده و گذشته چه

    باید کرد شما بنویسید نظرخودتان را آیا اینطور نیست ورسم

    زندگی این نیست عشق واقعی را چه چیزی می بینی ؟

+ نوشته شده در  جمعه بیست و یکم اردیبهشت 1386ساعت 0:6  توسط بابک | 
آدمای عاشق٬ چشماشمن بستس
نميشه فهميد چی تو کلشون می گذره!
قصه ی اولين عشق و عاشقی!
يه دروغ بزرگه
 ازش نپرسی بهتره!
شل 
هی!
جدايی خيلی سخته!
اين و تو نمی فهمی.
اما حد اقل سعی کن درک کنی...
+ نوشته شده در  جمعه بیست و یکم اردیبهشت 1386ساعت 0:4  توسط بابک | 
تو عشقم بودی هنوز هم هستی عزیزم

اینو بدون بدونه تو هر شب اشک مریزام

+ نوشته شده در  جمعه بیست و یکم اردیبهشت 1386ساعت 0:0  توسط بابک | 
خوبي...؟
اومدم امشبو يه سؤال كنم و برم...
خدا مي دوني فرق انسان با حيوان چيه...؟
به نظر من فرقش فقط اينه كه به انسان شعور دادي و به حيوان نه....!
ما در بعضي از مواقع زندگيمون مثل حيوان رفتار مي كنيم...!
خدا خندم گرفته مي دوني برا چي..،؟
خدا راستي يه سؤال ديگه....!
چرا مجنون هيچ وقت به ليلي نرسيد...؟
چرا خسرو و شيرين......؟
بابا وللش.....
يه سؤال ديگه.....
من و ....... ....!!!!!!!!!!!
سكوت....................
دگر هيچ صدايي از او بر نخواست....تنها به يك نقطه نگاه مي كرد...! به آسمان....
هيچ صدايي از او در نمي آمد......
نا خواسته سكوت را شكست ...... و شروع به اشك ريختن كرد....
رفتم جلو ...با ترس دستانم را بر روي شا نه هايش گذاشتمو پرسيدم : چت شد...؟
بهم نگاه كرد....هميشه بهم مي گفتن اگه تو چشاش نگاه كني حرف دلشو مي فهمي....
اما من نگاه كردمو نديدم...
من هم سكوت كردم روبه رويم بود و دستانم بر شانه هايش......
بهش گفتم ..نميگي خدا چي گفت...؟
سرشو گذاشت رو شونه هام و زار زار گر يه مي كرد انگشت به دهن بودم كه چي كار كنم كه آروم بشه...
سرشو آوردم جلوم تو چشاش نگاه كردم بهش گفتم چته....؟
بهم گفت مياي با هم بخونيم....؟
گفتم چي رو بخونيم....؟
شروع كرد به خوندن.......
اين همه آشفته حالي ....
اين همه نازك خيالي..
اي بدوش افكنده گيسو از تو دارم....از تودارم
............
هر كاري كردم كه بتونم باهاش بخونم نتونستم....
با اينكه اين شعرو بلد بودم اما نتونستم .....
اون مي خوند .......... منم چشامو بسته بودم و داشتم گوش مي دادم...
بدون اونكه خودم بخوام .....سرمو تكون مي دادم....
شعرش تموم شد....بهم گفت چرا تو نخوندي....؟
بهش گفتم....به خدا نتو نستم.....!!!
گفت : خدا....!!!!
و بازم از گوشه ي چشاش چند تا قطره چكوند....اما ديگه نزاشتم كريه كنه....
با انگشتام چشاشو پاك كرم و بغلش كردم.....
اون موقه يه حس عجيب غريبي داشتم..
برا چند لحظه ترسيدم....!!!
اما وقتي دستاي اونم به دور كمرم اومد خيالم راحت راحت شد..
بهش گفتم...نبينم ديگه از چشات مرواريد بريزه ها...
يه خنده ي كوچولو كرد و بهم گفت مگه بده...؟ مرواريدارو جمع كن و ببر بفروش ...!
منم يه خنده اي اومد كنار لبام....
اما بازم سكوت كرده بوديم و هنوز تو آغوش همديگه.....!
بهم گفت يه چيزي بگم ناراحت نمي شي...؟
بهش گفتم دو تا بگو....!
بهم گفت : مي دوني خدا بهم چي گفت...؟
منم گفتم : نه نمي دونم اما اگه دلت نمي خواد بدونم بهم نگو....!!
بهم گفت : خدا به من گفت ..منو تو مثل يه خط موازي هستيم....مي تونيم زياد بريم و بمونيم.....اما هيچ وقت به هم نمي رسيم........!!!
و بازم سكوت......
حالا ديگه نوبت من رسيد ........
به بالا نگاه كردمو گفتم ... قول مي دم بهم مي رسيم .......!!
اما تو دلم يه چيز ديگه بود.....
دلم مي خواست گريه كنم اما ...اما اون تو بغلم بود و نمي خواستم اوقاتشو تلخ كنم ..
اما اون حرف دلمو فهميده بود . برا اونكه موضو رو از يادش ببرم گفتم خوابم مياد..
سرشو از سينم بر داشت وبا اون چشاي قشنگش به چشام نگا كرد و گفت مي خواي برات لا لايي بخونم....
با سنگيني نفسام بهش گفتم : آره بخون
باهم دراز كشيديم.......
و اون شرو كرد و با دستاش آروم آروم مي زد به كمرم...
تو خواموشي خونه خاموشه...
شب آشفته گل فرا موشه..
بخواب امشب پشت اين روزن شب كمين كرده رو به روي من...
تب آلوده تلخو بي كوكب شب شب غربت شب همين امشب...
لاي لايي من به جاي تو شكستم .تو نبودي من به سوي من نشستم...
از ستاره تا ستاره گريه كردم..
از هميشه تا دوباره گريه كردم...
لا لا لا لا آخرين كوكب
لباس رؤيا بپوش امشب
لا لا لا لا اي تن تب دار اشكامو از گونه هام بردار
لا لا لا لا سايه ي بيدار دست محتاب رو تو دسته من بگذار
...........
و آخرين چيزي كه حس كردم سنگينيه لباني بود كه بر روي پيشانيم بود .
وقتي به خودم اومدم ..ديدم تو اتاق تاريك خودم روي تختم دراز كشيده بودمو هيچ كسي كنارم نبود.
و تنها بالشي بود كه به آغوش كشيده بودم... اما هنوز صدايش را مي شنيدم...
تو خواموشي خونه خاموشه............
و حالا كه خودم را تنها حس كردم ....شروع به گريه كردن مي كنم....
به بخت خودم .و به آن خط موازي.......

حرف آخر.

آن خطات سه گونه خط نوشتي...
يكي او خواندي لا غير...
يكي را هم او خواندي هم غير...
يكي نه او خواندي و نه غير او.......
آن خط سوم منم.....آن خط سوم منم....
+ نوشته شده در  یکشنبه پنجم فروردین 1386ساعت 14:53  توسط بابک | 

ماييم و پرسه هاي شبانه ، همين و بس

    تا بانگ صبح ، شعر و ترانه ، همين و بس

 

   فرجام ماجراي بد روز را مپرس

 

   خوش باد قصه هاي شبانه ، همين و بس

 

   بعد از من و تو ـ از من و تو ـ يادگار چيست ؟

 

   يك مشت داستان و فسانه ، همين و بس

 

   مشتاقم و به خاطر يك لحظه ديدنت

 

   آورده ام هزار بهانه ، همين و بس

 

   ـ ‌يك روح شرحه شرحه و يك جسم چاك چاك

 

   از من جز اين مجوي نشانه ، همين و بس

 

   ـ تنها ـ در اين حوالي متروك ، روح من

 

   با ياد توست شانه به شانه ، همين و بس

 

   چون عابري ـ خلاصه بگويم ـ در اين مسير

 

   مانديم زير چرخ زمانه ، همين و بس

+ نوشته شده در  یکشنبه پنجم فروردین 1386ساعت 14:46  توسط بابک | 

یک روز
 
     یک زمان
 
             یک مکان
 
                  با مرگ میعاد خواهم داشت
 
                                      کاش آن روز
 
                                                  آن زمان
 
 
                                                             آن مکان
 
                                                                         اکنون و اینجا باشد
 
                                                 ای کاش ...!!!!!!
+ نوشته شده در  یکشنبه پنجم فروردین 1386ساعت 14:43  توسط بابک | 
در روزگاري که بر روي عاشق قيمت مي گذارند چرا عاشق شوم؟

 

 در روزگاري که خيلي راحت پا روي قلب مي گذارند چرا عاشق شوم؟

 

در روزگاري که دل شکستن عادت بي هنران است چرا عاشق شوم؟

 

در روزگاري که فرهادهاي دروغين با تيشه به کوه نمي زنند بلکه با تيشه به ريشه

 مي زنند چرا عاشق شوم؟

 

در روزگاري که شيرين ها لحظه به لحظه در روي يک پيمانند چرا عاشق شوم؟

 

 در روزگاري که عاطفه کالاي بازاري شده چرا عاشق شوم؟

 

چون باور ندارم دلم را بازيچه هر کس کنم به راستي چرا عاشق شوم؟

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه پنجم فروردین 1386ساعت 14:41  توسط بابک | 

بتراش اي سنگ تراش .....

 سنگي از معدن درد بهر مزارم  بتراش 

                               

                            روي سنگ قبره من عكسي از چهره زيباي نگارم بتراش

بنويس اي سنگ تراش عاقبت شدم فداش ... بنويس تا بدونه عمرمو دادم براش

روز آشناييمون رو تنه درخت بيد .......  يار بي وفاي من عكس دو تا دل و كشيد

كفت يكي از اون دلها فداي اون يكي بشه .... عاقبت كشت دلمو تا كه به آرزوش

+ نوشته شده در  شنبه دوازدهم اسفند 1385ساعت 17:7  توسط بابک | 
آری آغاز دوست داشتن است           

گرچه پایان را نا پیداست

من به پایان دگر نیندیشم

که همین دوست داشتن زیباست

+ نوشته شده در  شنبه دوازدهم اسفند 1385ساعت 16:57  توسط بابک | 

                               

  • تقصیر دلم چیست اگر روی تو زیباست
  •  حاجت به بیان نیست که از روی تو پیداست
  •  من تشنه ی یک لحظه تماشای تو هستم
  •  افسوس که یک لحظه تماشای تو رویاست
  • در خانه ی احساس اگر زمزمه ای است
  •  آن زمزمه از توست که در جان دل ماست
  • من قایق آواره ی دریای تو هستم
  •  خوب است بدانی که دلم عاشق دریاست
  • + نوشته شده در  یکشنبه بیست و چهارم دی 1385ساعت 15:35  توسط بابک | 
      
     
    شبی از پشت یک تنهایی نمناک و بارانی تو را بالهجه ی گلهای نیلوفر صدا کردم...تمام شب برای باطراوت ماندن باغ قشنگ آرزوهایت دعا کردم........پس از یک جستجوی نقره ای در کوچه های آبی احساس تو را از بین گلهایی که در تنهایی ام رویید با حسرت جدا کردم...و تو در پاسخ آبی ترین موج تمنای دلم گفتی:: دلم حیران و سرگردان چشمانی ست رویایی و من تنها برای دیدن زیبایی آن چشم تو را در دشتی از تنهایی و حسرت رها کردم
    + نوشته شده در  یکشنبه بیست و چهارم دی 1385ساعت 15:32  توسط بابک | 

    غیر از این داغ که در سینه سوزان دارم

    چه گل از گلشن عشق تو به دامان دارم؟
    این همه خاطره آشفته و مجموعه رنج

    یادگاریست کزآن زلف پریشان دارم

    به هواداریت ای پاک نسیم سحری

    شور آشفتگی گرد بیابان دارم

    مگذر ای خاطره ی او ز کنارم مگذر

    موج بی ساحل اشکم سر طوفان دارم

    خار خشکم، مزن ای برق به جانم آتش

    که هنوز آرزوی بوسه باران دارم

    غنچه آسان نشوم خیره به خورشید سحر

    من که با عطر غمت سر به گریبان دارم

    شمع سوزانم و روشن بود از آغازم

    که من سوخته سامان چه به پایان دارم؟

     

    + نوشته شده در  پنجشنبه بیست و پنجم آبان 1385ساعت 17:58  توسط بابک | 
    و تو رفتی!!!

    رفتی و ندیدی دگر این خسته تنها که بگوید به تو این هجر چه اورد به روزش

    و نبودی که ببینی چسان بی تو گذر کرد زمان را

    باز اگر حوصله ای بود تو را میبیند و به تو میگوید:

    بی تو تا مرگ رسیدم ولی افسوس نمردم به امید دیدنت از دور حتی!!!!

    اگر روزی از ان کوچه تاریک گذشتی تو را میبیند و به تو میگوید:

    که فراموش نشد یاد نگاهت.بوسه ها قه قهه ها بودن هر روز کنارت

    که فراموش نشد خاطره هایت    فراموش نشد خاطره هایت

    و اگر باز نگشتی به چه کس میگوید؟

    دانه غصه که در دل کاشتی با دو چشمم اب دادم هر شب

    شبی از دلتنگی    شبی از تنهایی       شبی از غصه خاطرات بر باد شده

    اب دادم هر شب دانه غصه که در دل کاشتی..........(حمید صدقی منش ) 

     

     

     

     

     

     

     

     

     

     

     

     

     

     

     

     

     

     

     

    + نوشته شده در  پنجشنبه بیست و پنجم آبان 1385ساعت 17:39  توسط بابک | 
     

    دیگه به آخر خط رسیده بودیم

     

    باید یه جوری ثابت می کردم که دوسش دارم

     

    یه تیغ داد دستم

     

    گفت اگه واقعا منو دوس داری رگت رو بزن!

     

    گفتم اخه مرگ و زندگی دست خداس...

     

    باید بهش می فهموندم که صادقانه دوسش دارم

     

    نه به خاطر مقام و موقعیتش

     

    رگمو زدم

     

    وقتی داشتم تو دستاش جون می دادم

     

    شنیدم که گفت:

     

    اگه دوسم داشت هیچ وقت خودشو نمی کشت 

     

                   

    + نوشته شده در  شنبه هشتم مهر 1385ساعت 0:22  توسط بابک | 

    باز با آن ديگری ديدم تو را، جای قهر و اخم خنديدم تو را

    باز گفتی اشتباهت ديده ام، گفتمت باشد، بخشيدم تو را

    بازهم اين قصه ات تکرارشد با رقيبان رفتنت انکار شد

    آنقدر کردی که ديگر قلب من از تو و از عشق تو بيزار شد

    آن رقيبان يک شبت می خواستند ذره ذره پاکی ات می کاستند

    شب به مهمانخانه ات مهمان شدند صبح اما از برت برخواستند

    آمدی گفتی پشيمانی دگر زين پس اما پاک ميمانی دگر

    گفتمت توبه به گرگان چاره نيست گفتی ام چون کوه ايمانی دگر

    گفتمت باشد، بخشيدم تو را اخم وا کردم و خنديدم تو را

    زین حکایت ساعتی نگذشت تا باز با آن دیگری دیدیم تو را!!!

    + نوشته شده در  شنبه هشتم مهر 1385ساعت 0:18  توسط بابک | 

    عشق،کلمه ای که امروز شده بازیچه لبهای دخترکها و پسرکهایی که برای رسیدن به خواسته های غیر انسانی خود از آن استفاده می کنند.

    می خوام بگم چرا دنیا اینجوری شده؟چرا آدما تا این حد به همدیگه دروغ میگن؟چرا کلمه دوستت دارم رو حرمتش رو نگه نمی دارن؟چرا اینترنت همش شده عشق های تو خالی؟چرا واصه اولین بار تا بهم پی ام میدن میگن عاشقت شدم؟آخه عاشق چی؟وقتی هنوز همدیگه رو ندیدن میگن دوستت دارم؟عاشق ۴ تا کلمه تایپ کردن میشن!!"این حرفم با پسراس"وجدانن تا حالا با ایدی دختر تو روم رفتین؟می بینی وقتی وارد روم میشی یه عده آدم فرت و فرت پی ام میدن به نظر من کثیف ترین موجوادتن به خودشون نمیگم اگه خواهر خودشون هم بیاد یکی بهشون...بعد چند روز که کلیدش بشی واست یه وبلاگ درست میکنه با اسم خودت با خودش میگه دخترا از این کارا خوششون میاد اینجوری کار از محکم کاری عیب نمیکنه!یه کم که بری نو نخش میبنی که کلی وبلاگ داره واسه اینو اون با چند تا پست الکترونیک مختلف که لو نره!حسابی سرش گیج میره و کلی سرش شلوغ میشه میگه بابا بی خی خی کی عشق و داده و کی گرفته! بعدشم که ازت سیر میشه میگه باید ببخشی من لیاقت تو رو ندارم و منو حلال کن به همین سادگی!خوب منم اینو قبول دارم که میگن آدما با یه نگا عاشق میشن ولی آخه مگه میشه هنوز نمیدونه با کی چت میکنه اصلا دختره یا پسره سر کارش گذاشته!

    یه وقت با خودتون فکر نکیند که اومدم ادای آدمای عقل کل رو در بیارم من شاید بدتر از اونیم که فکرشو میکنید ولی دل پری داشتم گفتم یه کم سبک بشم .

    اينم عاقبتش

    + نوشته شده در  شنبه هشتم مهر 1385ساعت 0:16  توسط بابک |