![]() |
![]() |
|
|
شیخی به زنی فاحشه گفتا مستی هر لحظه به دام دگری پــا بستی گفتا شیخا هر آن چه گویی هستم آیا تو چنان که می نمایی هستی خدايا ٬ كمك كن تا بيدار شوند اين زاهدين هزار كاره... |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه چهاردهم تیر 1385ساعت 23:33 توسط بابک |
|
|
از وقتی سقف خانه مان چکه می کند از باران بدم می آید..
از وقتی مادرم پای دار قالی مرد از قالی بدم می آید از وقتی برادرم به شهر رفت و دیگر نیامد از شهر بدم می آید از وقتی پدرم شبها گریه می کند از شب بدم می آید از وقتی دستان آن مرد سرم را نوازش کرد و بعد به پدرم سیلی زد از دستهای مهربان بدم می آید.. از وقتی خواهرم پاهایش زیر گرمای آفتاب تاول می زند از آفتاب بدم می آید از وقتی سیل آمدو مزرعه را ویران کرد از آب بدم می آید و تنها خدا را دوست دارم!!! چون او باران را فرستاد تا مزرعه مان خشک نشود!!! چون او شب را می آورد که اشک های پدرم را هیچ کس نبیند!!! چون او مادرم را برد پيش خودش که او هم گریه نکند!!! چون او به برادرم کمک کرد که برود تا آنجا خوشبخت تر زندگی کند!!! چون من دعا کردم و می دانم دستهای آن مرد را که به پدرم سیلی زد فلج خواهد کرد!!! چون او آفتاب را فرستاد تا مزرعه جوانه بزند!!! چون او سیل را جاری کرد تا گناه انسان را از زمین بشوید!!! و من تنها خدا را دوست دارم... |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه چهاردهم تیر 1385ساعت 23:27 توسط بابک |
|
|
غم تنهايی چرا وقتی كه آدم تنها ميشه غم و غصه اش قد يك دنيا ميشه ميره يك گوشه پنهون ميشينه اونجا رو مثل يه زندون ميبينه غم تنهايی اسيرت ميكنه تا بخوای بجنبی پيرت ميكنه وقتی كه تنها ميشم اشك تو چشام پر ميزنه غم مياد يواش يواش خونه دل در ميزنه ياد اون شبها میافتم زير مهتاب بهار توی جنگل لب چشمه مینشستيم من و يار غم تنهايی اسيرت ميكنه تا بخوای بجنبی پيرت میكنه ميگن اين دنيا ديگه مثل قديما نمی شه دل اين آدما زشته ديگه زيبا نمی شه اون بالا باد داره زاغه ابرا رو چوب ميزنه اشك اين ابرا زياده ولی دريا نميشه غم تنهايی اسيرت ميكنه تا بخوای بجنبی پيرت می کنه ... فريدون فروغی
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه چهاردهم تیر 1385ساعت 23:1 توسط بابک |
|
|
اگه يه روز رفتي و ديگه برنگشتي ، بهت قول نمي دم
كه منتظرت مي مونم اما ازت ميخوام وقتی
اومدي يه
شاخه گل رو قبرم بذار
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه چهاردهم تیر 1385ساعت 22:47 توسط بابک |
|
|
خدايا ! سراسر شب شمعی کوچک بر درگاهت روشن نگاه می دارم. و وقتی که روز فرا می رسد بادا که بر دامن نيلوفرينت خاموش شوم . |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه چهاردهم تیر 1385ساعت 17:26 توسط بابک |
|
|
زندگی بهترين مکتب است . تجربه بهترين استاد است . طبيعت بهترين کتاب است . قلب بهترين معبد است . خداوند بهترين دوست است . و بهترين فرد کسی است که در هر نفسش به خدا عشق می ورزد . از هر آنچه روی می دهد خرسند است و دست ياری به سوی افتادگان می گشايد. |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه چهاردهم تیر 1385ساعت 17:25 توسط بابک |
|
|
شگفتا! وقتی که بود نمی دیدم... وقتی می خواند، نمی شنیدم... وقتی دیدم که نبود... وقتی شنیدم که نخواند... جه غم انگیز است وقتی چشمه ای سرد و زلال در برابرت می جوشد و می خواند و می نالد تشنه آتش باشی و نه آب چشمه که خشکید چشمه که از آن آتش که تو تشنه آن بودی بخار شد و به هوا رفت و آتش کویر را تافت و در خود گداخت و از زمین آتش روِئید و از آسمان آتش بارید تو تشنه آب گردی و نه تشنه آتش و بعد .... و بعد عمری گداختن از غم نبودن کسی که تا بود از غم نبودن تو می گداخت.... کوير دکتر علی شريعتی |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه چهاردهم تیر 1385ساعت 16:12 توسط بابک |
|
|
انچه را که صادقانه باور داری نمی تواند نادرست باشد.
برای فهمیدن و احساس کردن راه بازگشت وجود ندارد می توان بالاتر رفت ولی هرگز نمی توان فرود امد تا ابد هم نمی توانی در بالای ابرها تنها بمانی که انجا جای خداست بی کرانگی ملکوت (دکتر علی شریعتی) |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه چهاردهم تیر 1385ساعت 15:51 توسط بابک |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
|
| پیوندهای روزانه |
|
آرشیو پیوندهای روزانه |
| آرشیو موضوعی |
|
زندگنامه رضا صادقی |
| پیوندها |
|
kianoooooooooooosh nilooofar |
|
RSS
|