![]() |
![]() |
|
|
هر روز که از ما میگذره عشقم بتو بیشتر میشه
باور کن که دیونتم.دیونه اینه همیشه فقط تو پاره ی تنی به حرمت اشکم قسم بی تو میون عالمی غریبم و یه بی کسم سکوت خستمو ببین.ببین بی تو چه کم شدم همسایه سکوتمو تنها رفیق غم شدم صحبت راه دور که نیست بحث دو پای خستمه شاکی غصه نیستم نقله دله شکستمه لپ کلام ای با وفا بی چکو چونه چاکرم باسه فدای تو شدن من که همیشه حاضرم دوست داشتنت مقدسه باسه همین دوست دارم شرین ترین عبادتی امید روز اخرم
|
|
+ نوشته شده در
جمعه سی ام تیر 1385ساعت 1:35 توسط بابک |
|
|
مال مردم می برید و می خورید هر که حق گوید زبانش می برید
ای که از نوشیدن خون سر خوشید ! طفل را در بتن مادر می کشید !
خون مردم ریختن را بس کنید ترک نفس خاکی ناکس کنید
ای کشیده نام انسان را به گند قیمت خون خلایق چند ؟ چند؟
صلح، تنها واژه ای لای کتاب اعتبار زیستن در یک حباب
صلح، یعنی باج دادن ، خم شدن آب رفتن ، برده بودن، کم شدن
صلح، معنای خود از کف داده است حق مطلب از قلم افتاده است
کاش میشد مرز برمیداشتیم پادگانها را قلم میکاشتیم
کاش سربازان معلم میشدند آن گدایان هم منعم میشدند
کودکان جنگ با دلهای پاک نعش مادرهایشان بر روی خاک
گر مسلمان نیستی آزاده باش! گر بزرگی اندکی افتاده باش
دوره ی قابیلیان سر آمده نهضت شمشیر آخر آمده
گر مسلمان ،گر مسیحی ، گر یهود آدمی باشید مذهب هر چه بود!
واسه این چیزاس که میگم گر مسلمان نیستی آزاده باش
|
|
+ نوشته شده در
جمعه سی ام تیر 1385ساعت 1:33 توسط بابک |
|
![]() |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیست و ششم تیر 1385ساعت 13:53 توسط بابک |
|
|
تو مرا سوزی و سوزم از این غم که مباد باد بیرون برد از کوی تو خاکستر من ****** گویند که مرگ سخت بود راست گفته اند سخت است ولی سخت تر از انتظار نیست ****** وعده ی وصل بفردا دهی و میدانی هر که امروز تو را دید به فردا نرسد
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیست و ششم تیر 1385ساعت 0:46 توسط بابک |
|
(برگرفته از دفترچه خاطرات يک گوسفند) اسم من گوسفند است. پدرم گوسفندی چاق و چله بود که چند سال پيش در حمله گرگ سياهی شربت شهادت نوشيد و به لقا لله پيوست. مادرم را هم به سفر حج بردند که تاکنون از وی خبری نيست. من دوران برهگیام را تحت نظارت اساتيد بزرگ دامپروری با موفقيت سپری کرده و وارد گله دوستان و آشنايان شدم. من از بزغالهها خوشم نمیآيد چون خيلی شيطون و بلند پروازند. برخلاف من که سرم را پايين میاندازم و همان علف جلوی رويم را ميخورم، بزغالهها از درخت و درختچهها بالا ميروند تا مزه برگ درخت را تست کنند. من خيلی قانع و صبورم. کاری به کار بزرگان ندارم. اصلا نميدانم صاحب يا صاحبان من چه کسانی هستند. چرا به من غذا ميدهند يا نميدهند. کاری ندارم که آنها چرا ميخواهند مرا چاق و فربه کنند. غذای مورد علاقه من يونجه با سالاد کاهو و سس آب هندوانه است. گاهی اوقات صاحبم يک دسته يونجه در دستش ميگيرد و راه ميرود و مرا دنبال خود ميکشاند. الان سالهاست که دنبال صاحبم ميدوم تا بلکه به آن مدينه فاضله يونجهای وعده داده شده برسم. از روزی که سياست ما عين ديانت ما شد من هم وارد عالم سياست شدم. روزهای گرم تابستان، صاحبانم زير سايه بان ايوان حياط قديمی مینشينند و در مورد سياست حرف ميزنند و خربزه ميخورند و هندوانه قاچ ميکنند. من هم که در گوشه ای از آن حياط ساکت و آروم نشسته ام، با صبوری به حرفهای آنها گوش ميدهم و در جهت تاييد صحبتهای آنها گاهی ”بع بع“ هم ميکنم. صاحبان مهربانم خربزه را خودشان ميخورند و پوستش را جلو من پرت ميکنند. تا بحال زياد اتفاق افتاده که پايم روی پوست خربزه رفته و ليز خوردم و با کله به زمين افتادم ولی خب چه کنيم ما گوسفندیم ديگه. باز بلند ميشم و همان پوست خربزه رو ميخورم. من گوسفندم. من يک وبلاگ هم دارم. هميشه منتظر ميمانم که صاحبم يک مطلب يا خبری را عليه دشمنانش بنويسد يا به من بگويد تا من هم گوسفندوار آن را ”بع بع“ کنم. گاهی صاحبم از تهران به من زنگ ميزند و ميگويد حالا نزديک انتخابات است بايد زياد بع بع کنی. من هم گوش ميدم و بع بع ميکنم و ديگران را هم به بع بع کردن دعوت ميکنم. دوستیها و دشمنیهای من همه به بر اساس نحوه رفتار صاحبم با ديگران است. اگر صاحبم از کسی خوشش بيايد لابد آدم خوبی است و اگر از کسی بدش بيايد لابد آدم منحرفی است. من گوسفندم. فايده های زيادی برای صاحبم دارم. از پشم و کرکم لباس درست ميکنند تا عيبهای صاحبم پوشانده شود. او را از سرما و گرما حفاظت کند. از پوستم طبل و دهل درست ميکنند تا صدای تبليغات صاحبم گوش عالم را کر کند. وجودم را در قربانگاه مصلحت ذبح ميکنند تا نذر صاحبم ادا شود و کفاره گناهانش شود. من قربانی ميشم تا او به بهشت برود. صاحبم دمبه مرا خيلی دوست دارد. گاهی به دمبه من دست ميزند و ميگويد: ماشالله، خدا بده برکت! من گوسفندم. خيلی هم گوسفندم. |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیست و ششم تیر 1385ساعت 0:41 توسط بابک |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
|
| پیوندهای روزانه |
|
آرشیو پیوندهای روزانه |
| آرشیو موضوعی |
|
زندگنامه رضا صادقی |
| پیوندها |
|
kianoooooooooooosh nilooofar |
|
RSS
|