تبليغاتX
خالی ام ، خالی .... از همه چیز .......
+ نوشته شده در  جمعه بیست و هفتم مرداد 1385ساعت 0:58  توسط بابک | 
 

من؟


 که آرزوی کشیدن موهایت یکدم رهایم نمی کند؟

 

یا تو؟  

 
  که همیشه هوس کندن گوش هایم آزارت می دهد؟


بدجنس!!


کدامیک بچه تریم؟

 

 من؟  


که کودکانه بهانه چشمهایت را می گیرم؟

 

 یا تو؟  


 که بچه گانه شعرم را خط خطی می کنی؟


 
کدامیک عاشق تریم؟

 

من؟  


 که ذره ذره وجودم چون شمع در حسرت نگاهت آب می

 شود؟

 

یا تو؟ 

  
  که شعله نگاهت هردم شعله ور نگشته خاکسترم می

 کند؟
 
کدامیک بازیگوش تریم؟

 

 من؟


که دلم  بازیچه بازی موهایت در نسیم  هر لحظه به

 

شوق بوییدن زلفت می تپد؟

 

 یا تو؟


که با هر کرشمه ات بیچاره دلم را به بازی گرفته ای؟


 ... ها؟! ...کدامیک؟!

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هفتم مرداد 1385ساعت 0:51  توسط بابک | 
 

 

شرمنده ام قر بان کمی باران ندارید؟!

در خود پلاسیدم ٬  شما گلدان ندارید ؟!

اینقدر بد اخمید !! پس لبخندتان کو؟!

جز این نگاه سرد و یخبندان ندارید؟!

قربان ٬چرا وقتی که میبینید ما را ....

در ذهنتان تصویری از انسان ندارید؟!

گیرم که ما زشتیم ٬ این آغازمان نیست

باشد شما زیبا ! ولی پایان ندارید؟!

آه ٬ این تکبر ... این تکبر شرک محض است!

در خود مگر یا نوح و یا طوفان ندارید؟!

البته می بخشید !!  اما مطمئنید

مخلوط با ایمانتان شیطان ندارید؟!؟!

٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هفتم مرداد 1385ساعت 0:48  توسط بابک | 
                         

بار ، يک بار ، فقط يک بار مي توان عاشق شد ، عاشق زن ، عاشق مرد ، عاشق انديشه ، عاشق خدا ، عاشق عشق..... بار دوم ديگه خبري از جنس اصل نيست ، شوق تصرف جاي عشق به انسان را مي گيرد و ريا جاي عشق به خدا را..... در عشق حرفه اي شدن ممکن نيست ؛ مگر آنکه به بدکارترين رياکارترين پرستِ بي انديشه تبديل شده

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و ششم مرداد 1385ساعت 23:0  توسط بابک | 
از زندگی سه چیز را اموختم.

از شب تنهایی.

از دوست بی وفایی.

 از عشق رسوایی.

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و ششم مرداد 1385ساعت 22:59  توسط بابک | 
 

براش بنويس دوستت دارم آخه مي دوني آدما گاهي اوقات خيلي زود حرفاشونو از ياد مي برن ولي يه نوشته , به اين سادگيا پاک شدني نيست . گرچه پاره کردن يک کاغذ از شکستن يک قلب هم ساده تره ولي تو بنويس

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و ششم مرداد 1385ساعت 22:59  توسط بابک | 
دريک کلام من همين يک نفس از جرعيه جانم باقيست

 آخرين جرعيه اين جام تهي را تو بنوش

 آمدم که بمانم ٬

 شايد تو هم بماني

 ٬ شايد بخواهي که بماني

٬ بماني براي دست هايم

٬ بمانم براي دست هايت

. فرياد دلم را از سکوتم بشنوي

 . فرياد دلت را از نگاهت بخوانم

 . نگاهم را باور کني

٬ دلم را باور کني ٬

 سکوتم را بشنوي

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و ششم مرداد 1385ساعت 22:58  توسط بابک | 
 

نسبت علي دايي به زمين فوتبال مثل :::

نسبت کنه مي مونه به حيوان

بادام زميني به زمين

خرس قطبي به قطب

جک به لوبياي سحر اميز

شماعي زاده به گيتار

اندي به خوشکلا

پيف پاف به خرمگس

کنسرو لوبيا به انرژي هسته اي حق مسلم ماست

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم مرداد 1385ساعت 9:33  توسط بابک |