![]() |
![]() |
|
|
دیگه به آخر خط رسیده بودیم
باید یه جوری ثابت می کردم که دوسش دارم
یه تیغ داد دستم
گفت اگه واقعا منو دوس داری رگت رو بزن!
گفتم اخه مرگ و زندگی دست خداس...
باید بهش می فهموندم که صادقانه دوسش دارم
نه به خاطر مقام و موقعیتش
رگمو زدم
وقتی داشتم تو دستاش جون می دادم
شنیدم که گفت:
اگه دوسم داشت هیچ وقت خودشو نمی کشت
|
|
+ نوشته شده در
شنبه هشتم مهر 1385ساعت 0:22 توسط بابک |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
|
| پیوندهای روزانه |
|
آرشیو پیوندهای روزانه |
| آرشیو موضوعی |
|
زندگنامه رضا صادقی |
| پیوندها |
|
kianoooooooooooosh nilooofar |
|
RSS
|